تبليغاتX
راه راه می شویم
گاه نوشته های محسن عباسپور


«هر چه می کشیم، از این دانشجوهاست» این جمله ای آشنا در دهه ی 70 کازرون بود. آن زمان که نهال نو رسته دانشگاه آزاد در کازرون کاشته شده بود و به ویژه رشته پزشکی این دانشگاه پای ده ها و صدها دانشجوی غیربومی را به کازرون باز کرده بود. پرچمی که با نوع پوشش این دانشجویان جدیدالورود در عرصه ی اجتماعی کازرون برافراشته شده بود و با مطالبات هرچند اندک آنها که رفته رفته و به ویژه در دوران اصلاحات جان گرفته بود، برای برخی از همشهریان (که بعضاً در تعاملات شهری و اجتماعی نیز اثر گذار بودند) به عنوان الم مبارزه دیده می شد و خبر از چالش های متعددی می داد که قرار بود در سال های بعد جامعه کازرون را دستخوش تغییرات کند. مبارزه ای که یکی از نمودهای مقابله با آن، بیان جمله ای بود که در ابتدای این یادداشت آمده است.

گرچه مطالبات این دانشجویان...


ادامه مطلب را از اینجا در سایت بابونه بخوانید..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 17:50  توسط محسن عباسپور   | 

هنوز برام سواله که مشروطه خواهان بجز ساختار پوپولیستی که فی نفسه آماده چرخش به هر جهتی هست، به کدوم بستر اجتماعی در توده ایرانی تکیه دادند و علم مشروطه رو جلو بردند؟ اگر واقعاً به عنوان یک نهاد مدنی که یک خواسته اجتماعی رو دنبال می کردند، به ملزوماتش (از جمله رصد توده) هم پایبند بودند، پس چرا در معادلات، چینشی کاربردی بر اساس بسترهای آماده که اشتراکات بلامنازعی با محور مشروطه خواهی داشتند (که اتفاقا در سطح جامعه هم موجود بودند)، دیده نمی شه؟! یه نمونه بارز از چنین بسترهایی رو توی کتاب «ایران بین دو انقلاب» خوندم. کدوم بستر دمکراتیکی آماده تر از این می شه در دل ایران قرن 13 دید؟ عبارت کتاب به عینه: «برجس انگلیسی که کوتاه زمانی در دهه 1210 از طرف حکومت ناظر املاک دولتی در غرب ایران بود، شرح داده است: اگر اکثریت تصمیم به عزل کدخدا بگیرند، نه من نه حتی شازده و نه خود شاه نمی توانند مانع آن شوند... من این کار را انتخابات دوره ای می نامم؛ زیرا نام دیگری برای آن به نظرم نمی رسد. اما مردم جمع نمی شوند تا رأی دهند. مسأله را بین خودشان فیصله می دهند، بین خودشان بحث می کنند و وقتی اکثریت خواهان کسی شد، هیچ کس نمی تواند مخالف آن باشد وگرنه در برابرش می ایستند و از دادن مالیات خودداری می کنند. اگر حاکم مستبد باشد، ممکن است دو سه نفر از سرکرده هاشان را بگیرد و مجازات کند که نمونه هایش هم کم نیست، اما از کار خود سودی نمی برد و همه آدم های خردمند، بهتر می بینند که بگذارند روستا به شیوه خود عمل کند.»
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 2:18  توسط محسن عباسپور   | 

عاقبت این همه سفرنامه خوانی، همین می شود دیگر. بار و بنه را ببندی، خانه و مرکب و جمع دوستان را رها کنی و دل به سفر ببندی. این هم حکایت تازه موسی مطهری زاده عزیز است.

همانطور که احتمالا بسیاری از دوستان مطلع هستند، جناب آقای مطهری زاده گرامی برای مدتی ما را با «پریشان» خشکیده تنها گذاشتند و رحل اقامت را در کنار «آبشار ویکتوریا» پهن کردند. مسافرت کاری ایشان قطعاً چندین ماه (و شاید بیش از چند ماه) به درازا خواهد کشید.

حضرتشان به بنده حکم کردند از طرف ایشان از تمامی دوستان گرامی که فرصت خداحافظی با آنان دست نداده بود، عذرخواهی کنم. لذا بر حسب وظیفه از جانب ایشان ضمن عذرخواهی از تمام دوستان مشترک و غیرمشترکمان به واسطه فشردگی کارهایشان در روزهای پایانی حضور در ایران ـ که بنده شاهد مشغله های کاری فراوانشان هم بودم ـ و حتی فرصت و تمرکز خداحافظی با دوستان را سلب کرده بود، امیدوارم که شما بزرگواران نیز پذیرای این پوزش باشید.

امید که در آینده ای نه چندان دور، صدای سلام گرمش را بشنویم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 1:42  توسط محسن عباسپور   | 

با اینکه «سرزمین من» از شماره های سنگین و خیلی خوب گذشتش فاصله گرفته و این فاصله گرفتن به خصوص توی شماره قبلی خیلی مشهود بود، اما هنوز هم حرفای زیادی واسه گفتن داره. «درمانگاه جزیره» گزارش جذابی بود که بین صفحه های متعددی که به ثبت دانش دریانوردی ایرانیان در خلیج فارس اختصاص داده بودند، حسابی می درخشید. خوندن این گزارش و به خصوص اون بخش که اسم چند باد رو می بره، من رو به یاد آلبرت لاموریس و مستند «باد صبا» انداخت.

احساس می کنم هویت بخشی به اجسام و اشیاء پیرامون خیلی وقته که توی محاوره های روزانه ما کمرنگ شده. فکر کنم این سرگذشت برای مردمی که روزگاری روی هر تپه، دره، کوه، باد، چشمه، دشت و... اسم می گذاشتند، یه هشدار خاموش باشه. تأکیدی بر حرکت به سمت اسم گذاری و پیدا کردن هویت به این شیوه و ابداع اسامی جدید ندارم، ولی فکر کنم خیلی از این اسامی و نام ها بدون اینکه ثبت شده باشند، خیلی آروم دارند از خاطره جمعی همه ما پاک می شند.

پژوهشگرم آرزوست.. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 2:19  توسط محسن عباسپور   | 

درد ناشی از زخمی که از زمان مشروطه در بطن توده ایرانی سر باز کرد را امروز یکبار دیگر در مصاحبه «آسمان» با «تقی رحمانی» دیدم.

آنجا که مصاحبه به سفرها و زندگی روزمره رحمانی می رسد و او در پاسخ به سوال: «در همین سفرها آیا به درک تازه ای از جامعه رسیده اید که متفاوت با درک گذشته تان باشد؟» پاسخی عمیق که عینیت توده ایرانی را بیان می کند، می دهد:

رحمانی: «حاصل گشت و گذار من در شهر و میان مردم این است که ما وارد وادی تفاوت ها و عدم درک ها شده ایم و روز به روز فاصله قشرها و طبقات از یکدیگر بیشتر می شود. یک نفر در جامعه ایران به انباشت شخصیت رسیده و دغدغه آزادی و دموکراسی دارد و فرد دیگری هنوز دغدغه اصلی اش نان و پنیر صبحانه اش است. همین شکاف هم هست که به استبداد و انحصار طلبی یک میدان عمل می دهد و این تفاوت ها را با مطبوعات، شبکه های خصوصی تلویزیون و تجمعات می توان تا حدی قابل فهم کرد.» 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 11:44  توسط محسن عباسپور   | 



از چشم من / تا شانگهای قلب تو / فاصله / تنها / توهمی است 

این شعر را البته فاطمه راکعی سروده و در دل آیین گفت و گو سید محمد خان خاتمی جای گرفته است. نشریه ای که نامش، سردبیرش و چارچوب کلی فضایش ذهن را به سمت «آیین» جبهه مشارکت با مدیرمسوولی سیدمحمدرضا خان خاتمی می کشاند. اما ظاهرا تحریریه آیین گفت و گو هنوز حتی نتوانسته آن انسجام آیین را به خود بگیرد، تا تنها مجموعه مقالاتی بیرون بیاید که تماماً رنگ و بوی تئوری گفت و گوی رییس جمهور قبلی ایران را می دهد. به هر شکل «آیین گفت و گو» خواندن دارد، حداقل آنقدر که یاد برخی از فضاهای غالب هشت سال حضور محمد خان خاتمی بر صندلی ریاست جمهوری بیفتیم. یاد گفت و گوی تمدن هایی که حتی در میان اقوام ایرانی هم اتفاق نیفتاد، با این وجود تلاش و تأکید این رییس جمهور از حبس خانگی در امان مانده ایران بر گفت و گو تأمل برانگیز و ستودنی است. 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 1:32  توسط محسن عباسپور   | 


 بالاخره در میان لیست پرشمار مسائل و مشکلات کازرون، مورد مشترکی هم پیدا شد که هر دو طیف سیاسی فعال در شهرستان بر سر آن توافق داشته باشند. از قضا در خصوص پیگیری آن هم این بار آنچنان از آن طرف بام افتاده ­اند و بر لزوم اجرایی شدن آن بدون هیچ قید و شرطی تأکید دارند که عرصه ­ی اجتماعی کازرون را بیش از هر زمان دیگری صحنه ­ی قدرت­ نمایی­ های سیاسی و اجتماعی خود کرده­ اند. از دیدار با وزیر و وکیل گرفته تا طومار و اولتیماتوم و تجمع و تعطیلی بازار و هر آن چیز دیگری که به ذهن می­ رسد و می­توان تصور نمود.

اما به راستی چه شد که بالاخره هر دو طیف که بر سر مسائل عمده­ ای همچون احداث بیمارستان، احداث تونل بناف، تغییرات مدیریتی و... اختلاف نظرهای ریشه­ ای داشتند، حاضر شدند دستشان را بر روی »یک موضوع خاص« بگذارند و در عین حفظ کامل محدوده یکدیگر، هر یک موضوع را از آن طریق که خود می­ دانست پیگیری نماید؟

 

ادامه مطلب را در سایت بابونه بخوانید...



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 20:0  توسط محسن عباسپور   | 


برنامه «آپاراتِ» بی.بی.سی فارسی، مستندی با عنوان «الفبای افغانی» ساخته محسن مخملباف که ظاهراً 9 سال پیش و در زاهدان تصویربرداری شده بود را نمایش داد. فیلم که از نام آن هم پیداست، قرار است از سوادآموزی کودکان افغانی، به ویژه آنها که در ایران هستند صحبت کند.

اگر پرونده چند سال پیش «شهروند امروز» در مورد «محسن مخلباف» را نخوانده بودم و اگر طی چند سال اخیر و به ویژه یک سال گذشته شاهد چرخش های 180درجه ای و عملی این کارگردان نام آشنای ایرانی نسبت به اوضاع جامعه اش نبودم، شاید پذیرش این فیلم به عنوان یک ساخته ی سینمایی برایم خیلی خیلی سخت تر از حالا بود. اما با تلفیق این مستنداتی که از مخملباف روبرویم گذاشته شده و حتی با افزودن پرونده ویژه ای که چند سال پیش چلچراغ برای مخملباف و خانواده اش منتشر نمود، به چیزی بیشتر از سینمای سطحی ده نمکی بر نمی خورم.

الفبای افغانی که کاملاً مشخص است یا بدون هیچ پشتوانه پژوهشی تصویربرداری شده و یا در خوشبینانه ترین حالت، فیلمساز پژوهش داشته اما در هنگام فیلمبرداری ـ و شاید به دلیل ضعف های عمده پژوهشی ـ سوژه های اتفاقی و ذوقی که بر سر راهش قرار گرفته، او را به سمت و سوی دیگری برده، سعی در بیان بخشی از مشکلات جامعه مهاجر افغان ها در ایران، به ویژه با تمرکز بر مشکلات آموزشی کودکان دارد.

موضوعی که کارگردان در نیمه نخست فیلم سعی کرده به سبک خودش و با گویندگی شخصی که شما را به یاد گوینده معروف روایت فتح می اندازد به بیان آن بپردازد. اما روایت اصلی فیلمساز در نیمه دوم فیلم کلید می خورد. آنجا که مخملباف خود را متقاعد می کند که تخته سیاه، معلم و کلاس درس را تبدیل به اهرم فشاری کند برای برداشتن روبنده از صورت دختری افغان. و دختری که در ابتدا از ترس کتک خوردن، حتی حاضر به بردن نامش در مقابل دوربین نیست، به یکباره در ذهن مخملباف شیرین می آید و به اصرار او نه تنها نامش را می برد، بلکه آنجا که با تهدید معلمش مبنی براینکه اگر روبنده را برنداری باید از کلاس بیرون بروی و نمی توانی به تحصیل ادامه بدهی و همچنین با فشاری که دوست همکلاسی اش بر وی وارد می آورد، مجبور به کنار زدن روبنده و شستن صورتش در برابر دوربین مخملباف می شود تا این کارگردانِ سرشار از ریشِ اوایل انقلاب، به یکباره خود را قهرمان ببیند.

نمی دانم اگر مخملباف عزیز امروز و بعد از تجربه ساخت «س.ک.س و فلسفه» و «فریاد مورچه ها» باز هم فرصت حضور در اردوگاه افغانی ها و مواجهه با دختر افغانی دیگری داشت، تا همانجا پیش می رفت که در این دو فیلم پیش رفته و باز هم به این کارش افتخار می کرد و صحنه ی پایانی فیلمش را بر اندام یک دختر نگه می داشت؟

عمیقاً معتقدم این کار مخملباف تنها به لحاظ ظاهری با شیوه رفتاری طالبان متفاوت است. وگرنه سوژه هر دو یکی، روش هایشان یکی، مخاطبشان یکی و شیوه هایشان هم یکی است. مخملباف با ابزار در دسترسش و به زور دوربین، معلم و کلاس، روبنده از چهره این دختر برکشید و طالبان هم با ابزار در دسترسشان و به زور تفنگ و کتک و حتی برداشت های دینی، روبنده به چهره این دختر می کشند.

آقای قهرمان! در شرایطی که فرمانده نظامی آمریکا در افغانستان کلیسای دولت مطبوعش را از انجام هرگونه عمل نسنجیده ای علیه تفکرات اعتقادی و مذهبی مسلمانان باز می دارد، چراکه نگران جان سربازهای تا دندان مسلحش است، امیدوارم شما از وضعیت امروز دختری که روبنده از صورتش بیرون کشیدی به خوبی آگاهی داشته باشی و مطمئن باشی به واسطه نمایش فیلمت و قهرمان تر! شدنت، آسیبی به آن دختر که معلوم نیست پناهی داشته باشد یا نه، وارد نشود. همچنین امیدوارم حداقل پس از گذشت این سال ها و به یمن همنشینی با اروپایی ها، درک کرده باشید آن روبنده ای را که شما کنار زدید، پس از شما تندتر پایین آمد و محکم تر به صورت آن دختر بسته شد، مگر آنکه شما با شیوه های انسانی تری حرفتان را بیان کنید.

چیزی که برای من عجیب تر بود، هیجان زدگی مجری آپارات از مشاهده این فیلم بود. مجری که در اکثر موارد جنبه احتیاط و محافظه کاری را رعایت می کرد و همواره سعی داشت فضای آزادتری برای نقد و نظر مخاطب باز بگذارد، آنقدر تحت تأثیر این «کشف حجاب مخملبافی» قرار گرفته بود که هر کار کارگردان را خوب توصیف کرد، به ویژه برای این فیلم که شاید می شد حدس زد محسن خان مخملباف، تنها یک صبح را صرف فیلمبرداری اش کرده باشد.

پس از مدت ها بی.بی.سی فارسی من را به یاد صدا و سیمای خودمان انداخت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 0:56  توسط محسن عباسپور   | 


قبلاً بندهای کفشم برای مسافرت راحت تر بسته می شد. حداقل دوباری را در طول سال مسافرت می رفتم. اصولاً ماه رمضان یا تعطیلی ­هایی مانند شهادت و... که می­ شد، کوله­ پشتی سفر را می­ بستم. داشتن همسفر «دلچسبی» مانند مهدی سیلابی برای گشتن دور ایران، به خودی خود بهانه خوبی می شد برای دور و دورتر رفتن. اتوبوس، تاکسی، دربستی، پیاده و هر وسیله دیگری که می شد، فرقی نداشت. در طول سال های جوانی و نوجوانی بعضی از جاهایی را که دلم می­خواست بروم، رفتم. ولی خوب می دانم همیشه حسرت سفر به ارگ بم در دلم می ماند. سفری که تا خواستم به خودم بیایم و برنامه اش را با مهدی هماهنگ کنیم، مقصدش به خاک نشست.

خوشبختانه شرایط جدید زندگی هم این اجازه را می دهد که حداقل سالی یکبار هم که شده کوله­ پشتی سفر را ببندم. اگر مشکلات کاری را نادیده بگیرم، مابقی شرایط برای چند نوبت سفر در طول سال و حتی سفر چند هفته­ ای هم مهیاست. چه کنیم که داغ نان (یک چیزی آن ور تر از غم نان)، فرصت سفر را گرفته.

رمضان فرصت خوبی برای مسافرت است. جاده­ ها و هتل ها خلوت تر، حضور پرتعداد گردشگران در اماکن گردشی کمتر، فرصت عکاسی بدون حضور دست و پای سایر گردشگران در عکس بیشتر، استقبال ارائه دهندگان خدمات گردشگری به ویژه محلی ها بهتر و در کل سفر اقتصادی تر و راحت تر به سرانجام خواهد رسید. اگر فرصت شد و سفر رفتید، سلام من را هم به خط های سفید جاده ها برسانید.

.............

یاد کیمیاگر پائلیوکوئلیو افتادم. این همه مسافت را برای یافتن گنجی رفت که زیر پای خودش بود. هنوز کلی جای نرفته در همین بوشهر دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 9:18  توسط محسن عباسپور   | 


صدای نفس هایشان را می شنوم. نفس هایی که این روزها خیلی کمتر و خیلی پراسترس تر شده اند. نفس هایی که همین چند روز پیش سه تایشان زیر لاستیک های نادانی ما برای همیشه خاموش شدند. یوزپلنگ آسیایی ـ عکس: وب سایت بیابان ها و کویرهای ایران

صدایشان را می شنوم. گرچه در عمق ناکجاآباد دشت ها و تپه ها و در دامن کوه های دوردستی که نمی دانم کجاست، اما صدایشان را می شنوم. صدایی که از دل دشت های سرزمین من می آید. صدایی که امروز بیش از هر روز دیگری به من و تو نیاز دارد. نه به دست هایمان که غذایی بر سر سفره شان بگذارد، نه! که اینها سرکش تر و رام نشدنی تر از قفس های شهری من و تواند. صدایی که «آگاهی» امروز من و تو را فریاد می کشد.

آزاد باش و تیزپایی ات را به رخ وجب به وجب خاک ایران من نشان بده. اینجا سرزمینی است که تو را جاوید می خواهد؛ همچون تاریخش، همچون دل مردمانش. رها باش و از دل دشت های جاوید ایران من شکار کن. اینجا هم برای من جا هست و هم برای تو. از دل سرزمینی طعمه برچین که مردمانش بر کرده ی پاک ایمان دارند.

گوش بده؛ تو هم صدای یوزها را خواهی شنید..


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 3:48  توسط محسن عباسپور   |